/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

7.11.09

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید


Type rest of the post here

Read More...

1.11.09

بخش هنری همایش چهارم اتحاد جمهوریخواهان

بخشی از برنامه هنری همایش چهارم
مهرداد هدایتی، ندا فتاپور، سیما بهمنش، بهرخ بابایی
">http://www.youtube.com/user/Jomhouri2#p/a/10/cqsGbPo2jM4

Type rest of the post here

Read More...

20.10.09

آرزوهای او همچنان زنده‌اند از سعید شروینی


آرزوها و آمال‌های او برای ایران همچنان زنده‌اند

گفته‌اند که ۱۲ سالی بیشتر از مقتضیات زمانه زندگی کرد، به ویژه که در حرف و عمل به انقلابی‌گری و رادیکالیسم ایمان و باوری ژرف داشت و خون در شعرش، چه برای رسیدن به آزادی و چه برای برقراری عدالت از ملزومات چشم‌ناپوشیدنی است:

ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به راه تو نریزد

تا مگر عدل و تساوی در بشر مجری شود
انقلابی سخت در دنیا به پا باید نمود
ز انقلابی سخت جاری جوی خون باید نمود
وین بنای سست‌پی را سرنگون باید نمود

در سرش این فکر است که هر چه اوضاع خرابتر، شرایط برای بهبودی مساعدتر:
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زان رو
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می‌گرددآا

ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی چون آب و آتش، دشنه‌ی پولاد می‌گردد

او از پیگری این روش و منش در بحبوبه‌ی دورانی که استبداد سیاه رضا شاهی دامن‌گستر می‌شد و به صغیر و کبیر رحم نمی‌کرد نیز بازنمی‌ایستد. خودش هم از قول مخالفانش نقل می‌کند که تندروش می‌خوانده‌اند.

محمد‌علی سپانلو در باره تاخیر در بروز مرگ او به حسین مکی، جامع دیوان او استناد می‌کند که گفته است حکم مرگش باید سال ۱۳۰۶ اجرا می‌شد. «حیدرخان و خیابانی و میرزاکوچک خان کشته شده‌اند، عشقی به گلوله‌ی مزدوران دستگاه از پای درآمده، عارف قزوینی به تبعید دق‌آور خود افتاده، اشرف‌الدین گیلانی جامه‌ی جنون می‌پوشد، بهار به همراه اقلیت مخالف مجلس کنار گذاشته شده است، دهخدا یکسره به کار تحقیق سرگرم است… سال‌هایی که جنبش کم‌شمار، اما بسیار متنفذ چپ در ایران یکسره درهم شکسته شده است…باید چندسالی می‌گذشت تا گروه ۵۳ نفر از صفر آغاز کند. او اما به اراده‌ی خود در مهلکه می‌ماند. نه بی‌نشان می‌شود و نه ساکت و رام و نه به زیرزمین می‌رود…»

شعرهای او دقیقاً نمایشگر منش اوست که هرگز تزلزلی نمی‌پذیرد… به اعتبار همین منش و نگاه رادیکالی که به مسیر برقراری عدالت و آزادی داشت، ساحل سلامت رها کرد و به قلب گرداب شیرجه رفت. «پس از قلع و قمع همراهان دوره‌ی آزادی، چندسالی دیگر هم غریب و بی‌یاور، چون آخرین جنگجوی قبیله‌ی آپاچی از کوهستانش دفاع کرد. راستی راکه سزاوار بود که در زندان شهربانی به سال ۱۳۱۸، به نعش خفه‌شده‌ی او همچون بازمانده‌ی یک تیره‌ی منقرض یا موجودات کره‌ی دیگر نگاه کنند.»

با این همه، او با جان و دل عاشق آزادی و رهایی مردمان میهنی است که نامش ایران است. به رغم رادیکالیسمش، در دو سه جا، تیزهوشی سیاسی‌یی فراتر از هم‌نسلانش نشان می‌دهد، از جمله در شناخت چشم‌انداز راهی که رضاشاه می‌رود و بساط استبدادی که برپا می‌کند. هم از این رو از همان ابتدا به راه و رسم او بدبین است و هشداردهنده.

انقلاب بهمن به لحاظ رادیکالیسم و نه لزوماً به خاطر آزادی‌خواهی ، و شاید هم به خاطر هر دو، نام و یاد او را هم احیا کرد. حالا او در شعرها و شعارها حی و حاضر است و شهرام ناظری و محمدرضا لطفی و دیگران بر شعرهای او ترانه‌هایی ماندگار می‌سازند:

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی


قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روح‌بخش جهان است نام آزادی

سی سال پس از آن احیای دوباره‌ی نام و یاد او، اینک آنچه که از میراث او برجا مانده و قابل اشاره است، جوهر آزادیخواهی‌ و میهن‌دوستی و عدالت‌گرایی او است، گیرم که در نگاه و راه و رسمی متفاوت از آنچه که او دنبال می‌کرد.

و امروز، ۲۴ مهر، هفتادمین سالگرد رویارویی او با پزشک احمدی در زندان رضاشاه است، دیداری که آخرین لحظات حیات او را رقم می‌زند:
«غروب روز بیست و سوم مهرماه سال ۱۳۱۸، چهارمین سال زندان، او رنجور و ناتوان،اما تسلیم‌ناشده روی تختش دراز کشیده است. کلید در قفل می‌گردد. در باز می‌شود. سه نفر در آستانه‌ی سلول ظاهر می‌شوند. او سرهنگ نیرومند، رئیس زندان و پزشگ احمدی، جلاد بی‌سواد و تسبیح به دست رضاشاه را می‌شناسد. پس آن حکم که سال‌ها در جیب داشت اینک اجرا می‌شود. مرگ را پذیرفته، اما عدم مقاومت در برابر اوباش، وهنی است بر شاعر. در تاریکی متعفن، پیکاری خاموش و نومید در جریان است. دهانش را گرفته‌اند. پزشک احمدی آمپول هوا را آماده کرده است. هوا در رگ‌های شاعر جاری می‌شود- هوای آزاد- و او در تشنجی دردناک به خواب حفقان می‌رود.» خفقان رضاشاهی تا عمق جان او نیز نفوذ می‌کند و بر حیاتش نقطه‌ی پایان می‌گذارد. هم دوختن لب‌های او در زندان و هم این گونه از میان برداشتنش آوازه‌ی روزگار شده است و تجسم استبدادی آزادی‌کش و انسان‌کش.


۷۰ سال پس از خاموشی‌اش در زندان رضاشاه، خشونت و رادیکالیسم و دست‌شدن از حیات برای رسیدن به آمال‌های انسانی نیست که روش و سلوک بزرگ‌دارندگان یادش را شکل می‌دهد، بلکه رواداری، پرهیز از خشونت و گذاشتن سنگ بر سنگ در راه آزادی و عدالت است و نه معجزات یک شبه و یک باره.

آنچه که اینک از فرخی یزدی و میراث او باقی مانده، آمال و آرزوهای او برای بهبودی و بهروزی مردمانی است که در خطه‌‌ی ایران زندگی می‌کنند و او دلباخته‌‌ی سعادت و سربلندی‌اشان بود.
سعید شروینی

Read More...

17.10.09

بسیجی ها در پالتاک

شنبه هفته گذشته اطاق اتحاد جمهوریخواهان د رپالتاک من و خانم فاطمه حقیقت‏جو را دعوت کرده بود که راجع به اوضاع ایران و آینده جنبش صحبت کنیم. پس از صحبت ما، مطابق معمول به حاضرین وقت داده شد که سوالات و نظرات خود را مطرح کنند. 5 نفر از کسانی که نوبت گرفتند صحبت خود را با خواندن آیه‏ای از قران شروع کرده و خود را عضو بسیج معرفی کرده و در چارچوب بحث و دیالوگ نظر خود را مطرح کردند. آنان گفتند:

"این آقایانی که امروز به نتیجه انتخابات اعتراض دارند کسانی هستند که 20 سال در دوره موسوی و رفسنجانی و خاتمی اداره کشور را در دست داشتند و این همه خرابی و مشکلات برای کشور پدید آوردند و حالا که عده‏ای آمده‏اند و قدرت را از آنها گرفته‏اند و میخواهند به اوضاع مملکت سروسامانی بدهند و جلوی اختلافات طبقاتی و دزدی و فساد را بگیرند جنجال تقلب در انتخابات را راه انداخته‏اند. آنها خطاب به من گفتند که شما هر چند نظراتتان با ما فرق دارد ولی آدمهایی هستند که نظراتی دارید و پرنسیپ دارید و ما به شما احترام می‏گذاریم. چرا فریب آدمهای خائنی مثل حقیقت‏جو و افشاری و سازگارا و گنجی و مهاجرانی را می‏خورید. اینها آمده‏‏اند خارج با آمریکایی‏ها ساخته‏اند و اسرار اتمی ما را در اختیار آنها گذاشته‏اند. اینها مساله‏شان کسب مجدد قدرت است و به محض این‏که موفق شوند با یک تیپا شما را طرد می‏کنند.شما بسودتان است که از آنها کناره‏گیری کنید..."
هم حضور یک تیم کارکشته با صحبت هایی از قبل آماده و کار شده با عنوان رسمی بسیجی در جلسات ما و هم این موضع آنها برای من جدید بود. تا به حال ما در کیهان و نشریات مشابه خوانده بودیم که خطاب به موسوی و خاتمی و مشارکت و نظایر آنها بنویسند که "ببینید، ضدانقلاب خارج از کشور دارد از شما حمایت می‏کند. شما چه کرده‏اید که این خائنین ازشما حمایت می‏کنند." و این بار من با موضعی عکس موضع قبلی مواجه می‏‏شدم
من شخصا عادت کرده‏ام که در جلسات چه حضوری و چه پالتاکی و چه در تفسیر مقالات صرف نظر از موضوع بحث کسانی بیایند که یا با اعتقاد واقعی و یا با تظاهر به موضع چپ رادیکال مرا مورد حمله قرار دهند که چرا از جنایتکارانی که در رژیم مسئول بوده‏اند، حمایت می‏کنید و یا چرا با لیبرالهای طرفدار آمریکا همکاری میکنید و یا چرا نسبت به سلطنت طلب‏ها و مجاهدها و تجزیه طلب‏ها قاطع نیستید و یا به طرفهای دیگر بگویند که چرا با خائنین اکثریتی همکاری میکنید. اینها همان‏هایی هستند که در دوره جنگ شعار پاسداران را به سلاح سنگین مسلح کیند را داده اند.
ولی من تا به حال با حضور رسمی ماموران ورزیده رژیم در جلسات و بخصوص با موضع روشن ذکر شده مواجه نشده بودم
آیا این جلسه و این موضع یک مورد استثنایی و منفرد است یا شما هم با موارد مشابه مواجه شده‏اید و این یک مورد نمونه وار است
مهدی فتاپور

Read More...

20.9.09

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

13.9.09

درس تاریخ







دو ماه است که همه چیز تحت تاثیر اخباری است که از ایران میرسد. دل من به کارهای دیگر نمی‏آید. هر روز در لابلای سطور به دنبال آخرین اخباریم. ذهن همه ما را راههای تداوم جنبش سبز مشغول کرده.
من دو هفته قبل مطلبی نوشتم که در سایت ها منتشر شد. هر چند وظیفه این وبلاگ از ابتدا پرداختن به مسائل سیاسی روز در نظر گرفته نشده، با توجه به شرایط کنونی و از آنجا که اظهار نظرهایی که راجع به این مطلب مطرح شد که نکات قابل توجهی در آنها مطرح شد من لینک این مقاله و برخی اظهار نظرها را در اینجا منعکس میکنم. دوستانی که به خصوص در ایران ساکنند و آنرا ندیده اند میتوانند آنرا در این آدرس بخوانند

http://www.fatapour.de/Maryam/tekrar_tarikh.htm
درهمین رابطه دو روز قبل از انتخابات مطلبی داشتم که آنرا نیز میتوان در این آدرس دید

http://www.fatapour.de/Maryam/khiaban.htm

مریم سطوت

Read More...

31.7.09

آزادی


بر دفترچه ترانه هايم
بر ميز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
نامت را خواهم نوشت



بر دفترچه ترانه هايم
بر ميز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
نامت را خواهم نوشت
بر هر صفحه که می خوانم
بر هر صفحه ی سفيد
برخاکستر کاغذها يا بر سنگ خون
نامت را می نويسم

برعکسهای طلايی
بر زره جنگجويان
بر تاج هر شاه
نامت را نوشتم

بر جنگل و صحرا
بر آشيانه و بر سرو کوهی
بر انعکاس کودکی ام
نامت را نوشتم

بر مرمر شبها
برسفيدی نان روزها
بر همه ی فصلهای موعود
نامت را می نويسم

بر هر وصله آبی در آسمانهای سربی
بر برکه در آفتاب پوسيده
بر آبراه زندگی
نامت را می نويسم

بر دشتها، بر افق
بر هر بال هر پرنده
بر آسياب سايه ها
نامت را نوشتم

بر هر وزش غروب
بر دريا، بر کشتی ها
بر کوهستان ديوانه
نامت را می نويسم

بر جوش و خروش ابرها
بر عرق طوفان
بر بوی نا و انبوهی باران
نامت را می نويسم

بر هر مساعدت
بر پيشانی دوستانم
بر هر دست کمک
نامت را می نويسم

بر پنجره شگفتی ها
بر لبان شنونده
به مراتب برتر از سکوت
نامت را خواهم نوشت

بر بهشتهای بر باد رفته ام
بر فانوسهای دريايي مخروب
بر ديوارهای ياس
نامت را نوشته ام

بر غيبت بی آرزو
بر برهنگی تنهايی
حتی بر قدمهای مرگ
هنوز نامت را می نويسم

بر سلامت بازگشته
بر خطر بيهوده
بر اميد بی عداوت
نامت را می نويسم

و با قدرت يک کلمه
زندگی ام را دوباره باز می يابم
من زاده شدم تا ترا بشناسم
تا ترا نام دهم

آزادی

لوئی آراگون – ترجمه فرهاد والی

Read More...

6.7.09

عاشقانه به پا خیز

در سينه ی صبور ِ ما، سی سال غم نشست


اين بار، عاشقانه به پا خيزُ سبز باش

آتش به جان ِ تازه، برانگيزُ سبز باش



بگذار اين بهار به نام ِ تو گل کُند
بگذر زرنج ِ اين همه پائيزُ سبز باش

***

آن آينه، سلام ِ سپيد ِ ترا شنيد

با آب ها دوباره در آميزُ سبز باش

***

نور ِ تو از ميان ِ دل ِ ما عبور کرد

ای شور ِ نوشکفته! دل انگيزُ سبز باش

***

در امتداد ِ اينهمه، شمشادهای شاد

با عطر ِ آب وُعاطفه، لبريزُ سبز باش

***

دست ِ کدام پَست، ترا زخم می زند؟

بيداد ِ اين زمانه، فروريزُ سبز باش

***

جنگل، ترا در آينه ها سبز ديده است

با هر تَبَر - هر آينه - بِستيزُ سبز باش

***

آواز ِ تو زمين وُ زمان را زلال کرد

با زردی ِ زمانه، در آويزُ سبز باش

***

گيلان ِ من ترانه سُرای ِ سپيد ِ توست

خندان بخوان! چکامه ی تبريزُ سبز باش

***

در ياد ِ اين درخت، صدايت معطرست

اين عطر را به شاخه، بياويزُ سبز باش

***

بگذار! - با طراوت ِ يک عشق ِ سر بلند -

گلدان ِ لاله را به سر ِ ميزُ سبز باش

***در سينه ی صبور ِ ما، سی سال غم نشست

با شادی ِ شکفته، به پا خيزُ سبز باش
رضا مقصدی

Read More...

20.6.09

به شکوفه ها، به باران


- «به کجا چنين شتابان؟»گَوَن از نسيم پرسيد.
- «دل من گرفته زينجا،هوس سفر نداری
زغبار اين بيابان؟»
- «همه آرزويم، اماچه کنم که بسته پايم....»

- «به کجا چنين شتابان؟»
- «به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم.»
- «سفرت به خير! اما، تو و دوستی، خدا راچو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی،به شکوفه ها، به باران،برسان سلام ما را.»

Type rest of the post here

Read More...

30.5.09

آفتابکاران

حدیث ماهی سیاه کوچولو پایان نیافته، دریا را باید بازتعرف کرد

در رابطه با نوشته من در مورد بهره گیری آقای موسوی از سرود آفتابکاران دوستمان تقی تفسیری نوشته که در تفسیرهای مطلب قبل درج گردیده و مضمون آن نقد عمل آقای موسوی در استفاده از سرود آفتابکاران در تبلیغات انتخاباتی است. در اینحا پاسخ خود را به این تفسیر درج میکنم


پاسخ
تقی عزیز
من همانطور که در پاراگراف اول نوشته ام نوشتم معتقدم، استفاده از سمبل سیاسی یک جریان مخالف در تبلیغات انتخاباتی نادرست است و با نظر شما و دیگر کسانی که در این جهت رقم زدند، مخالفتی ندارم. ولی بحث من در این نوشته به کار آقای موسوی محدود نیست. در نوشته هایی که در نفد عمل آقای موسوی نوشته شد، به یک مساله مهمتر اشاره شد و آن اینکه جمهوری اسلامی طرح بهره گیری و از این طریق سرفت و مصادره نشانه های جنبش را پیش میبد و باید نسبت به آن هشیار بود.
در اینجا دیگر بحث به عمل آقای موسوی محدود نیست بلکه ما با بحثی جدیتر در گیریم که من سعی کردم به آن بپردازم و شما به آن نپرداختید و به بحثی پرداختید که موضوع مقاله من نیست
شما اگر فیلم مراسم انتخاباتی آقای موسوی را نگاه کنید، می بینید که بیست هزار نفر این سرود را میخوانند. دختران جوان و زیبایی را می‏بینید که با روسری سبز خوشرنگ و با موهای رنگ شده‏ای که بخش عمده آن بیرون است و هیچ قرابت فرهنگی با آقای موسوی را منعکس نمی‏کنند، عکس گلسرخی را در دست دارند و جملات او را بعنوان شعار حمل میکنند. من و شما میتوانیم فکر کنیم که این دخترها اشتباه میکنند و گلسرخی منظورش چیز دیگری بوده ولی در اینجا ما فقط با یک فریب‏کاری مواجه نیستیم. ما با آدمهایی مواجهیم که اگر با این شکل و شمایل در تظاهرات ما پس از انقلاب شرکت می‏کردند جمعیت آنان را طرد میکرد ولی آنها صرف نظر از اعتقادات سیاسی شان خود را با ارزش‏های آن دوران نزدیک احساس میکنند. آنها حاملین آن ارزشها هستند و آقای موسوی تشخیص داده که اگر بخواهد این اقشار را جلب کند باید با نشانه‏های خود آنان صحبت کند. در اینجا عمل آقای موسوی میتواند مورد انتقاد باشد ولی دیگر هراس از اینکه توطئه‏ای در کار است که ارزشهای ما را سرقت کند، مساله اصلی نیست، بلکه بالعکس این عمل نشانه‏ای از قدرتمندی این ارزشهاست و آقای موسوی این قدرت را تشخیص داده و به این نتیحه رسیده که برای برقراری رابطه با بخشی از جامعه احترام به سمبل های آنان ضروریست. بحث نوشته من نقد عمل موسوی نیست. در این زمینه به اندازه کافی مطلب نوشته شده بحث من ارزیابی ما از خود و دیگران است.
من میتوانم دلیل این نگرانی را درک کنم. در ایران امروز گفتار حماسی دهه پنجاه شنوندگان کمی دارد. بخش عمده چپ ها لنینسم و دیکتاتوری پرولتاریا را رد میکنند. کم نیستند کسانی که باتکا با همین واقعیت ها کل ارزش ها و تلاشهای نسل های گذشته را نفی میکنند. در برخورد با آنروزها ما تنها با جمهوری اسلامی مواجه نیستیم. کم نیستند کسانی که باتکا عقل گرایی و گفتمان راسیونالیستی آنچه را که در آن دوران رخ داده بطور مطلق رد میکنند و بخصوص بخشی از چپ های گذشته در نفی گذشته خویش پیگیرترینند. از آقای میرفطروس و میلانی و گنج بخش گرفته تا برخی وابستگان سابق جنبش فدایی. نوشته های آنان از منطقی نیرومند برخوردارست و بخصوص در جامعه امروز ایران این منطق شنوندگان کمی ندارد.
من ده پانزده سال پیش کتابی خواندم بنام اسطوره صمد. کتابی که بحثی منطقی را باز میکرد و تفکر حاکم بر جنبش روشنفکری ایران در سالهای دهه چهل و پنجاه را به نقد میکشید و به نظر من از همه نوشته‏های مشابه منطقی‏تر و منسجم‏تر بود. من پس از خواندن این کتاب چند ماه کار فشرده کردم و مقاله صمد و ماهی سیاه کوچولویش را نوشتم. من این مقاله را با این جمله پایان دادم. " حماسه ماهی سیاه کوچولو پایان نیافته، دریا را باید باز تعریف کرد" این جمله من پاسخی بود به آقای درویشیان که در دفاع از آن دوران با افسوس از پایان یافتن ارزشهای آن زمان سخن گفته بود.
نگرانی از اینکه ارزشهای ما را سرقت کرده و از آن خود کنند، برای من قابل درک است. این نگرانی همانطور که من در نوشته ام نوشتم ناشی از یک ارزیابی نادرست است. این نگرانی تنها در شرایط ضعف فرهنگی میتواند واقع بینانه باشد. اگر تصور کنیم که ارزشهای ما با همان گفتمان حماسی دوران انقلاب مبتواند به حیات ادامه دهد، در آنصورت از پایان یافتن حماسه ماهی سیاه کوچولو ناراحت میشویم و نسبت به سرقت و تغییر ماهیت ارزشها و سمبل های چپ هشدار میدهیم.
من چنین فکر نمیکنم و تصور میکنم چپ و نیروی ضد استبداد در ایران نیرومند است. سنت های مبارزاتی این جریانات حبات دارد و خلاصه "حدیت ماهی سیاه کوچولو یایان نیافته، دریا را باید باز تعریف کرد".
در این چارچوب من نگرانی از تغییر ماهینت بافتن ارزشها و سمبل های آندوران را نادرست میدانم. بهاران خحسته باد و رود و آفتابکاران و گلسرخی و.. متعلق به جنبش چپ و ضد استبدادی کشور ما هستند و د رشرایط امروز این سمبل ها مصادره نشدنی است. استفاده از هر یک از این سمبل ها تنها به گسترش بیشتر آنان منجر خواهد شد
در این چارچوب، عمل آقای موسوی و انگیزه های او بخش کوچک و بسیار فرعی از این بحث است که بجای خود میتواند مورد نقد قرار گیرد
.


Read More...

28.5.09

آفتابکاران


آیا بکارگیری سمیل ها و نشانه‏های جنبش ضد استبداد و یا چپ توسط برخی نیروها در درون رژیم اسلامی عاملی است نگران کننده که میتواند به سرقت این سمبل‏ها و محو منشا و رابطه تاریخی آن گردد و یا اینکه نیروی چپ و ضد استبداد درایران از نظر فرهنگی و نفوذ در افشار آگاه جامعه نیرومند بوده و نشانه‏های این جریان در شرایط کنونی جامعه ایران پاک شدنی نیست و بکار گیری آن توسط دیگران به گسترش بیشتر آن منجر شده و نگرانی بی مورد است.

چند هفته پیش فیلمی از طرف کمیسیون انتخاباتی آقای موسوی یا هواداران ایشان منتشر گردید که در آن از آهنگ آفتابکاران برای تبلیغ استفاده شده بود. در چند هفته اخیر تعداد زیادی مقاله در وبلاگهای مختلف در اعتراض به این اقدام منتشر گردید. دراین نوشته‏ها استفاده از سمبل یک جریان سیاسی مخالف برای تبلیغات انتخاباتی مورد نقد قرار گرفته بود.
"آفتابکاران" و "رود" دو آهنگی بودند که در سالهای اول انقلاب بعنوان ترانه سرودهای اصلی فداییان شناخته شد و در همه مراسم خوانده شده و همه وابستگان به این جریان با آنها آشنا بودند. آقای موسوی در سالهایی که فداییان بعنوان جریان ضد رژیم اسلامی سرکوب شدند نخست وزیر و در جناح مقابل فداییان قرار داشت و استفاده سیاسی از سمبل یک جریان مخالف در تبلیغات انتخاباتی بدون هیچ توضیحی بدرستی مورد انتقاد بسیاری از وابستگان به جریان فدایی قرار گرفت
در این نوشته من قصد ندارم که به مباحث سیاسی مطرح شده در این رابطه بپردازم ولی آنچه در چند روز اخیر ذهن مرا مشغول کرد، بحثی وسیعتر بود که این اقدام بهانه‏ای شد تا به آن بپردازم. در برخی نوشته‏ها از برخورد مثبت برخی ارگانهای حکومتی با این یا آن سمبل نیروهای مخالف مثل آهنگ بهاران خجسته باد و یا سرود ای ایران انتقاد شده وبه نیروها هشدار داده می‏شد که در برابر این اقدامات که مضمونش مصادره سمبل‏های جنبش چپ یا انقلابی است هشیار باشند. آیا این هشدارها بجاست و خطر مصادره نشانه‏های نیروی چپ و دمکرات توسط مخالفین آنان واقعی است وباید نسبت به آن هشیار بود؟
رژیم شاه در برابر سمبل‏های اپوزیسیون بالاخص نیروهای چپ سخت‏گیر و غیرمنعطف بود. کم اتفاق نمی‏افتاد که در زندان‏ها بخاطر خواندن آهنگ مرا ببوس، خواننده تنبیه شده و مجبور به تحمل ضربات شلاق می‏شد. چاپ شعر آرش در کتابهای درسی از موارد استثنایی و محصول شرایطی معین بود.
این سیاست در مقابله با نیروهای اپوزیسیون ناموفق بود. این سمبل‏ها در شکل غیررسمی و یا مخفی به حیات خود ادامه دادند. مقابله با این نشانه‏ها در شرایط بیگانگی جامعه با حکومت‏گران و غلبه اشکال رادیکال مبارزاتی، به آنان حقانیت بیشتری بخشید و هر سمبلی که با عناد بیشتری مواجه شد، برد بیشتری یافت.
رژیم اسلامی از سالهای اول دهه 70 روش دیگری پیش گرفت. آنها برخلاف سالهای اول دهه 60 کوشیدند از مقابله رودررو با سمبل‏ها و بسیاری از نوشته‏ها خودداری کنند و روش‏های پیچیده‏تری پیش گیرند. تعداد کتابهای سیاسی ممنوع در دوران رژیم شاه قابل قیاس با امروز ایران نیست. عناد با چهارشنبه سوری و سیزده بدر متوقف شد. سرود ای ایران ای مرز پرگهر با اجرایی بسیار خوب بارها از تلویزیون پخش شد و حتی چندی قبل در یکی از سریال‏های تلویزیونی (گل‏های گرم‏سیری) ‏مشاهده کردم که آهنگ "یار دبستانی " که به یکی از سمبل‏های جنبش مدنی ایران بدل شده، در چارچوبی که هیچ ربطی به این جنبش نداشت، پخش شد. ‏من در این نوشته قصد مقایسه و بررسی این دو شیوه کار و دلایل و نتایج سیاسی آن‏راندارم. هدف این نوشته بررسی یک سوال است. آیا استفاده از سمبل‏های چپ و اپوزیسیون مثلا توسط رادیو تلویزیون ایران به مصادره این سمبل‏ها می‏انجامد و باید نسبت به آن هشیار بود یا بالعکس به گسترش آن کمک می‏کند. در چه شرایطی اولی و در چه شرایطی دومی رخ خواهد داد.
چند روزی این مباحث ذهن مرا اشغال کرده بود. سعی کردم مواردی را بخاطر بیاورم که یک نیرو قادر گردیده است نشانه‏های جریان دیگری را بکار گیرد و در طول زمان این سمبل‏ها را از آن خود کند، آن‏چنانکه منشا اصلی آن در ذهن مردم بفراموشی سپرده شود
آقای اشکوری چند سال پیش در سخنرانیشان در برلین در توضیح آنکه چه احکامی اسلامی و واجب‏الاجراست و چه موارد ی به زمان و مکان بازمی‏گردد، طرح نمود که چادر مشکی لباس زینتی زنان درباری ساسانی بوده و ایرانیان این پوشش را برای حجاب برگزیدند. اگر سخن ایشان در منشا تاریخی چادر مشکی صحیح باشد، در آنصورت شیعیان در ایران این پوشش را از ساسانیان اقتباس کرده و آنرا بکار گرفتند. ولی امروز این پوشش یکی از نشانه‏های شیعیان ایران است و منشا تاریخی آن بکلی بفراموشی سپرده شده.
چندی پیش داستانی خواندم با نام مه روی جزیره آویلون. مرد دانای این داستان، جام مقدس الهه‏های جزیره آویلون را می‏دزدد و به کلیسای در حال رشد مسیحی تقدیم می‏کند. استدلال او اینست که آیین منعطف آویلون در برابر دین انحصارطلب و مردسالار مسیحیت قدرت رقابت ندارد و آشنایی الهه‏های آویلون با علم سحر به بقای آیین آنان منجر نخواهد شد. آیین آویلون نابود خواهد شد و تنها راه نجات سمبل‏های آن، ادامه حیات آن‏ها در دنیای خارج از جزیره آویلون است. او معتقد است جام سحرآمیز آویلون‏ها تنها بعنوان جامی که کشیش ‏ها در تعمید مومنان مسیحی در کلیسا بکار خواهند گرفت به حیاتش ادامه خواهد داد ولی دزدیدن شمشیر مقدس آرتور و بازگرداندن آن به جزیره، این شمشیر را از صحنه تاریخ محو خواهد کرد. او جام را می‏دزدد و به کلیسا تقدیم می‏کند. الهه‏های آویلون او را بمرگ محکوم می‏کنند. الهه جوان آویلون‏ها او را فریب داده، سحر کرده وبه جزیره بازمی‏گرداند تا به جرم خیانت به مرگی فجیع محکوم شود.
در این دو مثال یکی یک مثال تاریخی و دیگری مثالی افسانه‏ای، جریان پیروز سمیل های یک جریان در حال افول و شکست خورده را بکار گرفته، از آن خود می‏کند تا جایی که منشا تاریخی آن در نظر مردم بفراموشی سپرده شده و تنها در ذهن مورخان و در کتابها می‏توان آنرا یافت
ولی همواره بکارگیری سمیل‏ها توسط نیروی حاکم و یا سیاسی غالب به فراموشی منشا تاریخی آن منجر نمی‏شود و حتی بالعکس بجای آنکه نشانه روند زوال جریانی که از نظر سیاسی غالب نیست، باشد نوعی پذیرش نفود فرهنگی آن در سطح جامعه، نوعی هم پیوندی عاطفی با آن در درون جریان غالب، نوعی پذیرش هژمونی و یا حداقل تلاش برای رودررو نشدن با آن است. در این رابطه چند مثال ذکر میکنم
آهنگ بلاچاو پس از جنگ که توسط چپ ها و در بزرگداشت پارتیزان های ضد فاشیست سروده شد. این آهنگ توسط تمامی گرایشهای سیاسی این کشور پذیرفته و تبدیل به یک سرود ملی شد. پذیرش و در برخی موارد بهره‏گیری سیاسی دیگران از این سرود، تنها به گسترش آن یاری داد و رابطه آن با جریان چپ در ایتالیا باقی ماند. همین موقعیت را میتوان در رابطه با برخی آهنگ های باب‏دیلون و جون‏بائز ) We shall over come, Blowing in the wind
مشاهده کرد. این آهنگ ها حتی در مواردی توسط شرکت‏های بزرگ و جهت تبلیغ کالاهایشان بکار گرفته شده ولی استفاده از این آهنگ‏ها توسط دیگران منجر به فراموش شدن رابطه این آهنگ ها با جنبش جوانان دهه های 60 و هفتاد نگردید
در کشور ما سرود ای ایران امروز توسط طیف وسیعی از گرایش های سیاسی پذیرفته شده و در مراسم سیاسی پخش میشود. این سرود به جنبش چپ تعلق ندارد. شعر این سرود مثلا "ای خاکت سرچشمه هنر"با اعتقادات نیروهای چپ فاصله دارد. از نظر چپ ها میهن پرستی با فرهنگ و تاریخ و مردم یک کشور رابطه دارد و نه با خاک. ولی امروز بخش بزرگی از چپ ها این سرود را بعنوان یک سرود ملی پذیرفته‏اند. طرفداران پادشاهی این سرود را علیه خود می‏دانستند. کم نبودند زندانیانی که به خاطر خواندن این سرود شلاق خورده‏اند. ولی امروز آنان این سرود را پذیرفته‏اند. پذیرش سرود ای ایران توسط مشروطه خواهان و چپ‏ها بدون آنکه به بفراموش شدن رابطه این سرود با هواداران جبهه ملی گردد و به گستردگی آن کمک نموده.
آیا بکارگیری سمیل ها و نشانه‏های جنبش ضد استبداد و یا چپ توسط برخی نیروها در درون رژیم اسلامی عاملی است نگران کننده که میتواند به سرقت این سمبل‏ها و محو منشا و رابطه تاریخی آن گردد و یا اینکه نیروی چپ و ضد استبداد درایران اگرچه از نظر سیاسی در موضع غیرغالب ولی این نیرو از نظر فرهنگی و نفوذ در افشار آگاه جامعه نیرومند بوده و نشانه‏های این جریان در شرایط کنونی جامعه ایران پاک شدنی نیست و بکار گیری آن توسط دیگران به گسترش بیشتر آن منجر شده و نگرانی بی مورد است.


Read More...

18.5.09

آروزهای ویکتورهوگر برای شما

آروزهای ویکتور هوگو برای شما
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد



اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست،تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت،نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد،
اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.


برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،برخي نادوست،
و برخي دوستدارکه دست کم يکي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد،درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان كه هستي
خيلي به تعجيل،رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري،تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم سگي را نوازش کني

به پرنده اي دانه بدهي،
به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت،
به رايگان.

اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشدو با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بارپولت را جلو رويت بگذاري
و بگوئي:اين مالِ من است.
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان،
اگر مرد باشي،
آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني،
شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد،
يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.

اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برایت آرزو کنم!

Read More...