/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

20.11.11

دیروز و امروز










از این سه نفر، نفر وسط سی و پنج سال پیش چریک فدایی خلق بود و مسلحانه علیه استبداد و رژیم پیشین مبارزه میکرد
دو نفر دیگر افسر شهربانی و مسئول حفظ نظم منجمله مقابله با چریک ها بودند
نفر سمت چپ سودابه چمن آرا از گروه اولین افسران زن در ایران و در آنزمان آجودان رییس شهربانی بود و دیگری افسر خلبان هلی کوپتر



مریم سطوت در کتاب مادی شماره بیست از موضع یک چریک جوان در خطر محاصره، در مورد صحنه درگیری خانه مهرآباد جنوبی چنین مینویسد
„صدای رگبار تیر از چند خیابان دورتر می‌آمد. اما گاهی حس می‌کردم که از سر کوچه ماست صدا ممتد و پیوسته بود و قطع نمی شد. من و چهار نفر دیگر در یک اطاق بودیم. نباید همدیگر را میدیدیم. اطاق را با پتو به چند قسمت تقسیم کرده بودند و هریک از ما در یک گوشه اطاق جا گرفته بودیم. در کنج دیوار نشستم و خودم را بدیوار فشار دادم. مثل اینکه بخواهم در دیوار فرو بروم. یک بار در فیلمی دیده بودم که در سلاخ خانه‌ها وقتی برای بردن بره‌ها می‌آیند، بره‌ها خطر را تشخیص داده می‌کوشند خود را مخفی کنند و به دیوار می‌چسبند و فشار می‌دهند. حالا من هم وضع آن بره‌ها را داشتم. از 4 رفیق دیگر صدایی در نمی‌آمد اما صدای ترس را در اتاق می‌شنیدم.
تیراندازی قطع نمی‌شد. صدای هلی‌کوپتر می‌آمد. این همه صدای شلیک بیش از آن چیزی بود که تصو ر می‌کردم. تابحال نشنیده بودم که پلیس در برخورد با چریک‌ها از هلی‌کوپتر استفاده کند. چه شده بود؟ "
آقای علی سرشار آن‏روز خلبانی هلی کوپتری که مریم سطوت صدایش را می‏شنید بر عهده داشت و راجع به آن‏روز چنین می‏گوید.
"از همه طرف بسوی خانه شیک می‏شد. به ما گفته شده بود که رهبر چریک ها در این خانه است و نباید بهیچ وجه این بار فرار کند. از بالا پلیس هایی که روی پشت بام‏های اطراف بودند دیده می‏شدند. محاصره در چند حلقه تکمیل شده بود. چریک‏ها هیچ شانسی برای فرار نداشتند. ناگهان در بی‏سیم گفته شد مواظب باشید میخواهند فرار کنند. بعد دیدم که چندین چریک در حالیکه شلیک میکردند بداخل حیاط دویدند. از همه سو بسوی آنان شلیک شد. سه نفر از آنها در داخل حیاط گلوله خورده و افتادند. دو نفر دیگر خود را به در حیاط رساندند و بعد همان جلوی در توی کوجه تیر خوردند. ناگهان یک نفر در بی‏سیم گفت مواظب باشید روی پشت بام هستند و بعد رییس عملیات گفت باید خودش باشد مواظب باشید فرار نکند. به نظر می‏آمد که نقشه چریک ها این بود در زمانی که تعدادی از آنها از حیاط بسمت در خانه میروند و همه نگاهها به آن سمت است رهبرشان با استفاده از این فرصت از روی پشت بام فرار کند. شلیک به سمت آنها شروع شد و هر دو همان‏جا تیر خوردند و افتادند.
بعدا شنیدم که دو نفر دیگر از آنان در داخل اطاق و یک نفر در راهرو در اثر تیراندازی و پرتاب نارنجک کشته شده بودند.
بعد از عملیات مسئولان از اینکه رهبر چریک‏ها کشته شده بود از خوشحالی سر از پا نمی‏شناختند. چند روز بعد شنیدم که چریک ها یک خانه دیگر هم در آن محله داشتند که پلیس از آن اطلاع نداشت."
خانه‏ای که مریم سطوت در آن مخفی شده بود.
بعد از سی و پنج سال امروز هر سه نفر به دمکراسی و آینده و پیشرفت کشور می‏اندیشند ولی سرکوب و خشونت سیاسی کماکان در کشور ما ادامه دارد. آیا سی و پنج سال دیگر چرخه خشونت سیاسی در کشور و منطقه ما ریشه کن شده و یادگارهای آنروزها و امروز به خاطرات تاریخی مربوط به گذشته های دور بدل خواهد شد

Read More...

10.10.11

با مهرداد از علی راکعی




می گفت: "همه میگویند روحیه ات را بالا نگه دار ولی نمیگویند چه جوری ". گفتم: "احمقند ". منتظر جواب مفید تری بود. اما چه جوابی؟ میدانستم که به اعتبار تجربه همین چند روز، بیش از همه ما لحظه های سهم آور زندگی و دالانهای تنگ و تاریک روان آدمی را میشناسد







تازه از بیمارستان آمده بود و در راه کانون بودیم. عجزم را دریافت و هر دو ساکت شدیم
سالهای سال پیش تا گفت که فلان گذار اجتماعی بازگشت ناپذیر است یقه اش را گرفتم. عکس العملش چنان متین و منعطف بود که شرم کردم. از آن پس حساب مهرداد را از سیاست ورزان و سیاست پیشگان جدا کردم. تعهد ش به درستی و برخورد عالمانه اش به گفتمان سیاسی احترام مرا بر میانگیخت. دیگر مجادله ای نکردیم. تمایلات نیوایجیش را نادیده میگرفتم. او هم جهان بینی منحط و تک بعدی مرا تحمل میکرد. بد تر از من را هم تحمل میکرد. مهرداد همه را تحمل میکرد.




بیماریش را که شنیدم به قهقرا رفتم. چند روز بعد به همت دوستان شهامتی گرفتم و به دیدارش رفتیم. مهرداد زیر دو خم سرنوشت را گرفته بود. تورنمنت تخته نرد راه انداخته بود. با یکی از دوستانش که هیچ کدام از ما نمیشناختیم بساط تخته با چاشنی جرزنی و تقلب پهن کرده بود. تا بازیش تمام نشد و طرف را به هر وسیله مغلوب نکرد متوجه ما نشد. بعد جعبه زنجبیل پرورده اش را آورد و تعارف کرد. با شعف کودکانه ای شیرینی هایش را انتخاب میکرد و در دهان میگذاشت. "پس میگفتند هر چه میخورد بالا میاورد؟"




آن روز فهمیدم که مصمم است در این بازی آخر هم تاکتیک همیشگیش را به کار بندد. مهم نبود که درجه مهارتش در بازی چیست. انقدر بازی می کرد تا ببرد و می برد. آن وقت بازی را قطع میکرد و با لبخند غرور آمیزی پیروزی قطعی و "بازگشت ناپذیرش " را به ثبت میرساند.




آن روز عصر با هم قدم زدیم. کف پاهایش درد میکرد. نحیف و شکسته می نمود اما اصرار داشت که راه برود و تماشا کند. هنوز مبارزه میکرد و درس استقامت میداد. همراهان زندگیمان همراهمان بودند. هر چهار نفر با دقت و احتیاط در سکوت قدم بر میداشتیم. هیبت موقعیت خطیری که درآن قرار داشتیم بر رفتارمان سنگینی میکرد. مهرداد بود که سکوت را شکست. باز هم میخواست شرط بندی کند. کمی راجع به فوتبال حرف زد. گوش نمیکردم. گیجی و مرگ با ذرات هوا مخلوط شده بود. پیاده ها آهسته میگذشتند. نمیشد که تلاشی صورتکها را پشت خنده های دروغین شان نبینی. سایه ای سرد و سنگین پا به پایمان قدم برمیداشت. بعد یک مرتبه شروع کرد به حرف زدن در مورد زندگی و دوستان خوب. قلب مهربان مهرداد اغلب پشت چهره جدی و بیان لفظ قلمش مخفی میماند. گویا خودش متوجه این موضوع بود. یک سال نو نیتش این بود که "بیشتر لبخند بزند ". هر چه به او نزدیک تر میشدی مهربانیها یش را بیشتر کشف میکردی.




آن روز ساکت شدم تا هر چه میخواهد از دوستانش حرف بزند و او با شور و علاقه شروع کرد به توصیف دوستی که من فقط از طریق داستانهای مهرداد میشناختم. دوستی که درست نقطه مقابل دیدگاه های سیاسی مهرداد را داشت ولی سرشار از مهر و زندگی بود. مهرداد دوستان زیادی داشت. با آگاهی و دقت دوستان اهل بخیه را از دوستان تفریح و زندگی جدا میکرد. و این دسته دوم بود که وقتی یادشان میکرد به پرواز دار میامد. هر چه بیشتر از این دوستش و دوستی بی شائبه شان میگفت. چشمانش بیشتر میدرخشید. باد سردی وزید، سایه ای که تعقیب مان میکرد به سرعت از کنارمان گذشت. مهرداد گفت که برویم جلاتو بخوریم و با دقت و علاقه یک سر آشپز فرق جلاتو و بستنی را برایم تشریح کرد. چیزهای زیادی میدانست و استعداد های متنوعی داشت. از جمله صدای خوش. تاقچه بالا نمیگذاشت. مهم نبود چه جمعی است تا پیشنهاد میدادی شروع به خواندن میکرد. ترانه محبوبی هم داشت که ساند ترک بیماریش شد. راستی "کی گل شب بو را از شاخه چید؟"




غروب داشت نزدیک میشد، مرگ با چهره بر افروخته ای از کنارمان گذشت و در انبوه راه پیمایان عصرگاهی گم شد. شور و شوق کودکانه مهرداد به تدریج فضا را دگرگون میکرد. حالا بچه های شاد و شیرین را میدیدم که عاشقانه بستینیهایشان را لیس میزدند. دختران و پسران جوان زیر سایه بان رستورانها کنار خیابان وقت میگذراندند. کوچه پراز هیاهو و خنده شد. دنیای خاکستری من کم کم رنگ میگرفت. سگ کوچولوی مو فرفری با پاپیون قرمز از کاسه نقره ای آب میخورد. مهرداد پر از زندگی بود

Read More...

3.7.11

دختر با استعداد ایرانی

تا چند سال دیگر اجازه خواندن دارد ؟


لطفا لینک زیر را کلیک کنید




Read More...

اولین حقوق




دیروز پسرم اولین حقوق رسمیش را گرفت. سر از پا نمیشناخت.

باران تندی میامد و هوا هم گرم نیود ولی با هم رفتیم استخر سر باز و یکساعت در استخر تقریبا خالی شنا کردیم. دو ماه دیگر یادش میرود که دیروز چه روز خوبی بود. وقتی دیروز وارد محل کارم میشدم یاد آن روزی افتادم که مصاحبه داشتم و جلوی همین ساختمان ایستاده بودم و با حسرت آدمهایی را که نگاه میکردم که کارتشان را میزدند و وارد میشدند.

آیا خوبست که این شادیها و (غم ها) میرود پشت ذهن آدم ویا خیلی وقتها در روزمرگی زندگی فراموش میشود.
در عکس از سمت راست: جولیا دوست پسرم، فرهاد پسرم و ندا دخترم
.

Read More...

احتمال حذف فیزیکی نیروهای درون حکومت

مصاحبه با رادیو فردا در رابطه با مصاحبه یونسی وزیر اطلاعات


لطفا روی لینک زیر کلیلک کنید







Read More...

این ‏رژیم می تواند سرکوب کند، اما حکومت کردن نیازمند نیروئی است که جامعه را ‏اداره کند

مصاحبه رادیو فرانسه با مجبتی واحدی؛ علیرضا نامور حقیقی و مهدی فتاپور در رابطه با تضادهای درون حکومت
لطفا لینک زیر را کلیک کنید

http://www.persian.rfi.fr/%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C/20110626-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%84%D8%AC%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA

Read More...

17.4.11

نام او را گرفتم که زنده نگهدارم از مریم سطوت

گفت:امروز رفتم پیش حسین و مریم ... داشتم می گشتم ..از میان تکه سنگ های شکسته قسمتی از اسمش را پیدا کردم
قطعه 39 ردیف 24 شماره 43
گفتم: مریم شاهی
گفت: شاید به خواهرش در مشهد بگویم فکری به حال این سنگ شکسته کند.
گفتم: (بغض گلویم را فشرد)
گفت: حسین این شانس را دارد که هنوز ازش یاد می کنیم و کسی مثل تو هست که قلبش برای او می زند و اشکی برایش به چشم ها می نشیند
گفتم: آبی هم پاشیدی؟
گفت: مزارشان همیشه تازه است.
با خود گفتم: نام او را گرفتم که زنده نگهدارم

Read More...

15.1.11

دیروز و امروز (مصاحبه با تلویزیون ایران ما)

Read More...

دیدار با دانشجویان دانشگاه واترلو

آنچه برای من جالب بود فضای جلسه بود. شرکت کنندگان میخواستند بدانند آنزمان ما چه فکر میکردیم و چرا .بر خلاف جلسات دیگر که بخش مهمی دنبال دفاع از گذشته خود و متهم کردن دیگرانند، شرکت کنندگان سوالاتی میکردند برای روشن شدن مسائل. و با علاقمندی زیاد بحث را دنبال میکردند و آنگاه هم که به امروز برمیگشت آنها که همه خود را حزئی از جنبش سبز میدانستند دغدعه شان این بود که این چنبش چطور میتواند تداوم یابد. جمهوریخواهان در این رابطه چه فکر میکنند و دنبال رد این و یا تایید آن نبودند

ماه گذشته سفری دو هفته ای به شرق آمریکا داشتم . از واشتگتن با ماشین به نیویورک و سپس به تورنتو رفته و به واشنگتن بازگشتم. سفری بود پربار و به من خیلی خوش گذشت و علیرغم هوای بد که رانندگی را مشکل و در برخی موارد خطرناک میکرد سفر خیلی خوب و پرباری بود
یکی از بهترین قسمت های سفرم دیدار با دانشجویان دانشکاه واترلو در نزدیکی تورنتو بود. شهر واترلو یک شهر دانشگاهی است که صد و خورده ای کیلومتر با تورنتو فاصله دارد. دانشگاه این شهر خیلی معتبر است و بخصوص دانشگاه مهندسی آن از معتبرترین ها در آمریکای شمالی است و مهم آنکه تعداد زیادی از ایرانیان در این دانشگاه تحصیل میکنند چه آنان که به تورنتو مهاجرت کرده اند و بخصوص آنان که برای ادامه تخصیل از ایران آمده اند. چون سفر من حوالی شانزده آذر بود از طریق یکی از دوستانمان انجمنی که در این شهر فعال است از من خواست که برای سخنرانی با مضمون جنبش دانشجویی دیروز و امروز به این شهر بروم و من هم پذیرفتم.
روزی که باید میرفتم هوا بیست درجه زیر صفر بود و برف شدیدی همراه با باد میامد طوری که تمام تورنتو راه بندان بود. همه میگفتند منصرف شوم چون واترلو سردتر از تورنتو است و ممکنتست در راه بمانم ولی من که میدانم به هم خوردن یک برنامه که تعدادی برای ان زحمت کشیده اند چقدر نامطبوع است تصمیم گرفتم بروم و با همان سرعت مورچه و بعضی وقت ها یواشتر از مورچه خودم را رساندم به محل و خوشبختانه میان برف ها گیر نکردم
سازمان دهندگان جلسه تعدادی از پیشگامیهای زمان انقلاب بودند که سالهاست در کانادا ساکنند باضافه تعدادی از دانشجویان از ایران آمده و شرکت کنندگان در جلسه اکثرا زیر سی سال بودند و اخیرا از ایران امده بودند. سالن تقریبا پر بود و فکر کنم حدود صد و پنجاه نفر یا بیشتر آمده بودند.
آنچه برای من جالب بود فضای جلسه بود. شرکت کنندگان میخواستند بدانند آنزمان ما چه فکر میکردیم و چرا .بر خلاف جلسات دیگر که بخش مهمی دنبال دفاع از گذشته خود و متهم کردن دیگرانند، شرکت کنندگان سوالاتی میکردند برای روشن شدن مسائل. و با علاقمندی زیاد بحث را دنبال میکردند و آنگاه هم که به امروز برمیگشت آنها که همه خود را حزئی از جنبش سبز میدانستند دغدعه شان این بود که این چنبش چطور میتواند تداوم یابد. جمهوریخواهان در این رابطه چه فکر میکنند و دنبال رد این و یا تایید آن نبودند
بجث آنقدر حوب پیش رفت که بجای دو ساعت، چهار ساعت طول کشید و بیاد سالن را تحویل میدادند بعد هم به حانه یکی از دوستان که از پیشگامیهای آنزمان بود رفتیم (حدود بیست نفر) و تا ساعت چهار صبح بیدار نشستیم. من که فقط قرار بود دو روز و نیم تورنتو باشم و قصد داشتم بروم جلسه و شب برگردم عملا یکروز از اقامتم به این جلسه اختصاص یافت ولی خیلی راضی بودم
رفتن به واترلو یکی از بهترین قسمت های سفرم بود

Read More...

6.11.10

عکس و موزیک آخر هفته: اظهار عشق


آیا آدمها هم میتوانند در اظهار عشق اینقدر زیبا و ظریف عمل کنند

به لینک زیر مراجعه کنید

http://www.fatapour.de/musik/The_Courtship_Dance.wmv

Type rest of the post here

Read More...

1.11.10

روند شکل‏گيری رهبری سازمان چریکهای فدائی خلق ایران پس از انقلاب

گفتگو با مهدی فتاپور پیرامون
روند شکل‏گيری رهبری سازمان چریکهای فدائی خلق ایران پس از انقلاب
و شکل گیری اولین کمیته مرکزی آن


. از فروردین ماه پس از اعتراض عمومی به نامه بازرگان تا خردادماه که انتخاب اولین رهبری سازمان انجام گرفت، مواضع سازمان بتدریج رادیکالتر شد. در این دوره مجموعه نیروهای درون رژیم از دولت موقت و چهره‏هایی نظیر امیر انتظام، یزدی، قطب زاده، بنی صدر و احمد مدنی تا روحانیون حاکم و رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد انتقاد و افشاگری قرار دارند و لحن افشاگری‏ها بتدریج تندتر و صریح تر می‌شود. هر چند تعدادی از رفقا از این سمتگیری ناراضی و آنرا خطرناک می‏دانند و می‏کوشند آن را تعدیل کنند و برخی نیروی محرکه این سمت‏گیری‏اند، ولی هنوز بلوک بندی در این زمینه شکل نگرفته. در این چندماه مهمترین مواضع سیاسی مثل عدم شرکت در رفراندوم جمهوری اسلامی، تلاش برای پایان دادن به جنگ در ترکمن صحرا و سنندج مورد تأیید همه کادرها بود.

****************************

رفیق فتاپور شما در جریان شکل‏گیری رهبری سازمان جریک‏های فدایی خلق در جریان انقلاب و پس از
آن بوده‏اید. می خواهیم گفتگویی در این ارتباط با شما داشته باشیم. ممکن است توضیح دهید ارگانهای اصلی و رهبری سازمان قبل از انقلاب چه کسانی بودند؟

فتاپور: از اوائل سال 1356 تا زمان انقلاب یک هیئت اجرایی سه نفره مرکب از احمد غلامیان لنگرودی (هادی)، قربان‏علی عبدالرحیم پور (مجید) و رضا غبرایی (منصور) هیئت مسئولان سازمان بودند. تیمهای مختلف سازمان با این ارگان در رابطه بودند و مسئولیت‏ها بین آنان تقسیم شده بودند. در تابستان سال 57 توسط همین هیئت، ارگانی بنام شورای سیاسی مرکب از مجید عبدالرحیم پور، رضا غیرایی، من (مهدی فتاپور)، هادی میرمؤید، علیرضا اکبری و اکبر دوستدار تشکیل شد. این ارگان مسئولیت تصمیم گیری در رابطه با سیاستها و صدور اطلاعیه ها و بیانیه های سازمان را برعهده داشت. اکثر موضع‏گیریهای آن دوره توسط علیرضا اکبری تنظیم گردیده و به تایید این ارگان می‏رسید.
چند ماه قبل از انقلاب تیمی با شرکت فرخ نگهدار، علیرضا اکبری و بعدتر جمشید طاهری پور و برای مدتی بهروز خلیق تشکیل شد. موضع‏گیری‏های سازمان در چند ماه آخر قبل از انقلاب عمدتا توسط فرخ نگهدار تنظیم و در این تیم آماده شده و انتشار می یافتند. مجید عبدالرحیم پور و رضا غیرایی در رابطه مستقیم با این تیم بودند. من حدوداً دو هفته یکبار و در هفته‏های آخر قبل از انقلاب هر هفته به این تیم می رفتم و یک شب آنجا می‏ماندم. معمولا مجید نیز می‏آمد و تحولات و مواضع سازمان و اقداماتی را که باید صورت می گرفتند، مورد بحث قرار می دادیم.
در آخرین جلسه‏ای که در این خانه برگزار کردیم، مجید عبدالرحیم پور و رضا غبرایی هم شرکت داشتند و بحث مفصلی در رابطه با رهبری سازمان در شرایط جدید داشتیم. یک هیئت اجرایی سه نفره و یک یا دو ارگان سیاسی بی ارتباط با هم، پاسخگوی وضعیت نبود. طرحی که مورد بحث ما قرار گرفت شکل دهی ارگان رهبری از طریق سازماندهی چند ارگان بود. ارگان نظامی - تدارکاتی با مسئولیت احمد غلامیان و عضویت چند تن از کادرها مثل رحیم اسداللهی، قاسم سیادتی، سیامک اسدیان و تهماسب وزیری؛ ارگان تشکیلاتی اجرایی با شرکت مجید عبدالرحیم پور، رضا غبرایی، هادی میرمؤید، اکبر دوستدار؛ ارگان سیاسی با شرکت فرخ نگهدار، جمشید طاهری پور و علیرضا اکبری و با اضافه شدن بهزاد کریمی و امیر ممبینی؛ و ارگان ارتباطات و هدایت و شکل دهی سازمانهای جنبی و علنی با مسئولیت من. مطابق این طرح رهبری مرکزی سازمان با شرکت یک یا دو تن از هر یک از ارگانهای ذکر شده شکل می‏گرفت.
در این جلسه علاوه بر این طرح، پیشنهاد من برای تغییر رادیکال سازماندهی سازمان مورد بحث قرار گرفت. مطابق این پیشنهاد، تیم‏های چریکی به جز چند تیم نظامی منحل شده و اعضای مخفی و مسلح سازمان نزد سمپات‏های علنی زندگی می‌کردند. مجید و رضا غبرایی معتقد بودند این طرح با مخالفت جدی در درون سازمان مواجه خواهد شد و ناپخته است و بهتر است که فعلا طرح نشود.
روز بیست و یکم بهمن جلسه‏ای با شرکت همه مسئولان سیاسی و تشکیلاتی سازمان در خانه ذخیره من و مریم سطوت (در آریاشهر) برگزار شد. در این جلسه قرار بود که تحلیل و موضع ما در شرایط جدید و تعیین ارگان رهبری جید مورد بحث قرار گیرد. در رابطه با بحث اول فرخ نگهدار تحلیلی آماده کرده بود که بر طبق آن بعد از صحبت‌های هویزر با بهشتی و رفسنجانی آمریکایی‏ها حاضرند با تامین یک سری شرایط (دست نخورده ماندن ارتش و پای‏یند ماندن ایران به تعهدات بین‏المللی پیشینش) دولت بازرگان را برسمیت بشناسند و به همین دلیل احتمال زیاد دارد که بختیار کنار رفته و جای خود را به بازرگان بدهد. در این جلسه قرار بود راجع به سیاست سازمان در قبال چنین تغییری صحبت شود.
بحث دوم بررسی چگونگی ارگان رهبری بود. طرحی که ما صحبت کرده بودیم در چارچوب عمومی مورد تأیید همه بود ولی در جزییات و افراد باید مورد بحث قرار می‌گرفت.
صبح زود من و مریم رفقا را که بخشی شان از شهرستان‏ها امده بودند، در چند نوبت به محل جلسه بردیم. اولین تظاهرات رسمی سازمان که قرار بود روز نوزده بهمن در دانشگاه تهران به مناسبت سالروز سیاهکل برگزار گردد، به دلیل همزمان شدن با راهپیمایی حمایت از نخست وزیری مهندس بازرگان به روز بیست ویکم بهمن انتقال یافته بود و من پس از بردن همه رفقا به محل جلسه، علیرغم اعتراض برخی از رفقا، بایست به دانشگاه تهران می‏رفتم و نتوانستم در جلسه شرکت کنم.
این جلسه بدلیل آغاز قیام ناتمام ماند و هیچ تصمیمی اتخاذ نشد.

یعنی در روز قیام رهبری سازمان نامشخص بود؟
نه این صحبت دقیق نیست. مسئولان سازمانی مشخص بودند و ارگانها به همان صورت سابق رسمیت داشتند ولی طبیعتاً با تشکیل ستاد و تغییر جهشی موقعیت سازمان ساختار و ارگان‏های قبلی پاسخگو نبودند.

تصمیم گیری در روزهای پس از انقلاب چگونه صورت می‏گرفت؟
در یکی دو روز اول، خیلی از تصمیمات را افراد بدون ارتباط با هم اتخاد کردند؛ مثل تشکیل ستاد و یا بعبارت دیگر علنی کردن سازمان را من تصمیم گرفتم و اعلام کردم، یا اولین اعلامیه سازمان در رابطه با انقلاب را فرخ نگهدار بی‏ارتباط با دیگران نوشت و برای رادیو فرستاد و یا مسئولین سازمان در ایالات خود مستقلا تصمیمات مهمی گرفتند. پس از آن که ما در ستاد مستقر شدیم همه ما در یک محل و در رابطه با هم بودیم و تصمیم گیری جمعی امکان‏پذیر‏ بود.
در اولین روزها هر شب جلسه‏ای با شرکت همه اعضای تیم‏های مخفی سازمان (چریکها) که در تهران بودند، تشکیل می‏شد و تصمیمات اصلی در این جلسه اتخاذ ویا تایید می‌شدند. جلسه دیگری هم با شرکت بخشی از چریک‏ها و تعدادی از رفقای آزاد شده از زندان برگزار می‌شد. این جلسه به بحثهای سیاسی و سمت‏گیریهای سازمان اختصاص داشت. جمع دوم هر چند فاقد جایگاه حقوقی بود و تصمیمی در جلسات آن گرفته نمی‏شد، ولی عملا در سمت‏دهی نظری رفقا نقش مهمی داشت.
در همان روزهای اول هیئت اجرایی مرکب از مجید عبدالرحیم پور، رضا غبرایی و من انتخاب شد. مسئولبت تمامی ارگان‏ها و ارتباطات با این هیئت بود.

این هیئت اجرایی توسط کدام ارگان انتخاب شد و آیا انتخاب این ترکیب به معنی کنار گذاشتن احمد غلامیان از ترکیب هیهیئت اجرایی قبل از انقلاب بود؟
این ترکیب در جمع اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب (چریک‏ها) به تایید رسید. کلا تمامی تصمیمات مهم در آن روزها و شکل دهی همه ارگانها در این جمع به تایید می‏رسید. هیئت اجرایی آن زمان مهمترین ارگان سازمان بود. احمد غلامیان در ترکیب جدید هیئت اجرایی نبود و شاید بشود گفت که این بمعنی تنزل موقعیت او بود، ولی در آن‏روزها تا آنجا که من بیاد دارم همه تصمیمات از این نوع به اتفاق آرا اتخاذ می‏شد. به احمد غلامیان مسئولیت نظامی، مالی و تدارکات محول شد. خود او نیزبا مسئولیت ذکر شده موافق بود و با ترکیب هیئت اجرایی مخالفتی نداشت.

موضعگیری‌های سازمان را کدام ارگان انجام می‏داد؟
در اسفند ماه نشریه کار با تلاش محمد دبیری فرد، مصطفی مدنی، منصور اسکندری، اکبر کامیابی، قاسم سیدباقری، اسفندیار کریمی و ... انتشار یافت. مسئولیت نشریه کار با محمد دبیری فرد بود و بخش مهمی از موضعگیری‌ها از طریق نشریه کار صورت می‏گرفت.
در اسفندماه ارگانی با وظیفه تدوین و انتشارمواضع سازمان انتخاب شد. اعضای این هیئت عبارت بودند از فرخ نگهدار، محمد دبیری فرد، علیرضا اکبری و امیر ممبینی. برخلاف سایر تقسیم مسئولیت‏ها که با توافق عمومی صورت پذیرفته بود، این بار اختلاف نظر بروز کرد. احمد غلامیان با حضور فرخ در این هیات مخالف بود و پس از یک بحث مفصل اکثریت حاضرین در جلسه چریکها به ترکیب چهار نفره ذکر شده رای دادند. با وجود شکل گیری این ارگان مکانیسم کار بگونه‏ای بود که برخی از موضع‏گیری‏های پراهمیت آن ‏دوره بدون تشکیل جلسه ارگان و بحث روی جزئیات انتشار یافت. مثلا تهیه متن نامه سرگشاده به بازرگان که می‏توانست آغازگر یک سیاست نسبت به نیروهای حاکم باشد، توسط فرخ نگهدار تهیه شد و در جلسه بحثی که شب‏ها در ستاد تشکیل می‏شد خوانده شد. دراین جلسه یک سری پیشنهادات مطرح شد و پس از دخالت دادن برخی از آنها متن نهایی انتشار یافت. البته من و مجید اطلاعیه را قبل از انتشار دیده و آن را تایید کردیم، ولی این اطلاعیه که با اعتراض اکثریت قریب به اتفاق کادرها و نیروهای سازمان مواجه شد، مورد تایید رسمی همه اعضا هیئت موضع گیری نبود. یا اطلاعیه ای در رابطه با خسرو روزبه توسط علیرضا اکبری تهیه شده و انتشار یافت که در این اطلاعیه حملات تندی به حزب کمونیست شوروی با عنوان زرادخانه رویزیونیسم شده بود و این نحوه برخورد مورد تأیید هیچ یک از دیگر اعضای هیئت نبود.
خلاصه این که در فروردین ماه یک هیئت اجرایی سه نفره وجود داشت که مسئولیت همه تشکیلات و ارتباطات را عهده داربود. یک ارگان سیاسی انتحاب شده بود که مسئولیت موضعگیری‌های سازمان را بر عهده داشت، یک هیئت تحریریه نشریه شکل گرفته بود که مستقلاً موضع می‌گرفت، مسئولیت نظامی، مالی تدارکاتی مستقل بود. من در رابطه با سازمان‏های پیشگام بودم و علاوه بر همه اینها مسئولان ایالات، هر چند در رابطه با هیئت اجرایی بودند، ولی در خیلی از عرصه‏ها عملاً مستقل از تهران تصمیم گرفته و عمل می‏کردند (هادی میرمؤید در آذربایجان، بهزاد کریمی در کردستان، اکبر دوستدار در خوزستان، جمشید طاهری پور و ایرج نیری در گیلان، نقی حمیدیان در مازندران، هیبت الله معینی در لرستان و ...).
رابطه این ارگانها با یکدیگر ناروشن و هیچ جمع بالاتری که بتواند تصمیمات این ارگانها را کنترل و هماهنگ کرده و هدایت عمومی سازمان را عهده‏دار باشد وجود نداشت.
برای رسیدگی به وضعیت نابسامان رهبری سازمان در اواخر اردیبهشت ماه (یا اوایل خرداد) جلسه‏ای دو روزه درخانه‏ای در روستای گل‏دره در نزدیکی تهران با شرکت بخشی از مسئولان سازمان و کادرهایی که در جلسات سیاسی ستاد شرکت می‌کردند، برگزار شد. همه شرکت کنندگان هم‌نظر بودند که مهمترین مشکل سازمان، ناروشنی وضعیت رهبری است و قبل از هر مسئله دیگری باید به این امر رسیدگی شود. محمد دبیری فرد طرحی را به جلسه ارائه داد که بر اساس اساسنامه احزاب کمونیست و بخصوص حزب کمونیست ترکیه که او با آنان کار کرده بود، تنظیم شده بود. در این اساسنامه اعضای سازمان در حوزه های پایه در محل کار و یا زندگی متشکل و سپس کمیته های 5 تا 7 نفره محل، شهر و ایالت برای اداره فعالیتهای سازمان در هر منطقه شکل می‌گرفت. رهبری سازمان از یک کمیته مرکزی پانزده نفره انتخابی تشکیل می‏شد. این طرح مورد تایید و استقبال همه حاضران در جلسه قرار گرفت و همه بر این نظر بودند که اولین گام برای اجرای این طرح انتخاب کمیته مرکزی است. در همان جلسه آیین نامه ای برای انتخاب کمیته مرکزی تدوین شد. مطابق این آیین نامه اولین کمیته مرکزی با رای مستقیم اعضای سازمان انتخاب می‌شد.

با توجه به اهمیت این انتخابات لطفا روند چگونگی انتخاب کمیته مرکزی را مشروحتر و تا آنجا که بیاد دارید با جزئیات توضیح دهید!
پس از این جلسه این سوال مطرح شد که اعضای سازمان چه کسانی هستند. حدود سی نفر اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب بودند ولی بجز این سی نفر چه کسانی از چند هزار کادر فعال سازمان، عضو محسوب می‌شدند؟
اولین گام تعیین اعضای سازمان بود. از همان اولین صحبت روشن بود که در این زمینه اختلاف نظر وجود دارد. در هیئت اجرایی ما به این تمایل داشتیم که باید ضابطه ای تعیین کرد که علاوه بر اعضای گذشته، حداقل همه کسانی که مسئولیت‏های جدی در سازمان بعهده دارند، عضو محسوب شوند. ولی تعدادی دیگر از رفقا نگران آن بودند که عضوگیری گسترده ترکیب اعضا سازمان را تغییر داده و نتایجش ناروشن باشد.
ما در هیئت اجرایی صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم هر اقدامی در جهت عضوگیری جدید توسط ما می‌تواند ما را با مشکلات جدی در رابطه مان با برخی از اعضای قدیم سازمان مواجه سازد. راهی که به نظر ما رسید این بود که کمیسیونی از میان اعضای مخفی قبل از انقلاب سازمان تشکیل شده و اعضای سازمان را معین نماید. ما تصمیم گرفتیم مثل بقیه ارگانهایی که در این چند ماه تشکیل داده بودیم این کمیسیون را با پرسش از اعضای مخفی سازمان در قبل از انقلاب ایجاد دهیم.
این رای گیری در یکی از همان جلسات حضوری (و بخشا از طریق تلفن) انجام شد. بیست و پنج نفر نظر دادند. محمد دبیری فرد، رضا غیرایی، مجید عبدالرحیم‏پور و من با رای های بیش از 90 درصد رای دهندگان انتخاب شدیم. ولی در مورد نفر پنجم دو نفر، یعنی فرخ نگهدار و احمد غلامیان، رایشان مساوی شد و هریک 14 رای آوردند.
قرار شد برای تعیین تکلیف این کمیسیون جلسه ای تشکیل شود. این جلسه در خانه پدری من برگزار شد. وقتی احمد غلامیان آمد، دیدم که خیلی عصبانی است. عصبانیت او از خود کمیسیون نیود. عمر این کمیسیون حداکثر یک هفته بود و آن چنان اهمیتی نداشت. ما در آن چند ماه ارگانهای مهمتری توسط همین جمع انتخاب کرده بودیم. عصبانیت او بیش‏تر از این بابت بود که او قبل از انقلاب رهبر سازمان بود و تصور نمی‏کرد که نیمی از چریکها به او برای عضویت در یک کمیسیون رای ندهند، آن‏هم در شرایطی که اکثریت قریب به اتفاق به ما چهار نفر رای داده بودند.
با آن که همه می‌دانستیم که این کمیسیون اهمیت ندارد، ولی روحیات آن موقع همه ما بگونه‏ای بود که زیاد در پی راه های مصالحه در چنین شرایطی نبودیم. می‌توانستیم هر شش نفر را عضو کمیسیون معرفی کرده و قضیه را تمام کنیم.
رضا غبرایی که مسئولیت نظرخواهی را بر عهده داشت، اسامی همه رای دهندگان و آرای هر کس را در مقابل او روی یک ورقه کاغذ نوشته بود. او کاغذ آرا را گذاشت وسط اتاق. (رای گیریهای ما در آن ‏دوره و چه در موارد دیگر همگی علنی بودند). قبل از این که همه بیایند و در حالی‏ که بحثهای مقدماتی در جریان بود و هنوز بحث اصلی شروع نشده بود، من ورقه آرا را برداشتم و نگاه کردم. رای‏ها اکثرا قابل پیش‏بینی بودند ولی با کمال تعجب دیدم که مجید به هادی رای داده است. از آنجا که من نظر مجید را در این مورد می‏دانستم، یواش به او که کنار من نشسته بود، گفتم که این ملاحظه کاری تو روی هیچ کس تاثیر نمی‏گذارد. اگر تو نظر خودت را می‏گفتی، ما این دردسر را نداشتیم. مجید گفت "راست میگی" و ورقه را از من گرفت و اسم هادی را جلوی اسم خودش خط زد و منتظر شد تا کسی که داشت حرف می‏‏‏زد، حرفش تمام شود و اعلام کند که او نظرش را تغییر داده است. در این حین من چشمم به هادی افتاد و دیدم که متوجه صحبت ما شده و خیلی عصبانی است. مجید بعد از چند لحظه به من گفت که "تغییر رای دعوا راه می‏اندازد" و دوباره ورقه را برداشت و اسم هادی را جلوی اسم خودش نوشت.

پس موضوع تغییر رای هادی که، در کتاب سفر با بالهای آرزو مطرح شده، همین جریان بوده؟
احتمالاً؛ چون تنها جایی که رای هادی و فرخ مساوی شد، در رأی‌گیری برای این کمیسیون بود.
به هر حال مجید رأی اش را تغییر نداد و آرا به همان شکل ماند و ما منتظر بودیم که همه بیایند و یک راه حل پیدا کنیم.
در این ضمن تعدادی از رفقا آمدند و امیرممبینی و انوشیروان لطفی هم همراه آنها بودند. هادی به حضور این دو اعتراض کرد و گفت این جلسه مربوط به اعضا سازمان است و این دو تن هنوز عضو سازمان نیستند. امیر هم که گویا منتظر این اعتراض بود، منفجر شد و شروع به پرخاش کرد وگفت: "اصلاً شما کی هستید که می‌خواهید راجع به عضویت من صحبت کنید. آن زمان که شماها هیچ کدامتان با سازمان در رابطه نبودید امثال من عضو سازمان بودیم. مگر ما که زندان افتادیم، از سازمان اخراج شده‏ایم که شما می‌خواهید ما را عضوگیری کنید. شما اینجا جمع شده‏اید که چگونه یک عده را عضوگیری کنید، در حالی که کل قضیه غیرقانونی است." در واقع اعتراض امیر به همه ما بود و بدلیل اعتراض هادی به شرکت وی، قرعه بنام او افتاده بود. به نظر من حرف‏های امیر منطقی بود ولی ما چاره دیگری نداشتیم. بالاخره باید از یک جا شروع می‌کردیم. مشاجره امیر و هادی عملا بحث اصلی را تحت الشعاع قرار داد.
در حین این مشاجره از ستاد سازمان در خیابان میکده تلفن زدند که رفقایی که در دفتر سازمان در آبادان دستگیر شده بودند، آزاد شده‏اند. توضیح این که در سی‏ام فروردین به دفتر سازمان در آبادان حمله شده و همه کسانی که آنجا بودند دستگیر شده و بعد از چند روز به تهران فرستاده شده بودند. آنها 39 روز در زندان ماندند و درست همان روزی که ما جلسه داشتیم آزاد شدند. ما خیلی خوشحال شدیم و جلسه را تعطیل کرده و برای صحبت با رفقا به ستاد رفتیم. چهارتن از دستگیر شدگان، اعضا مخفی سازمان قبل از انقلاب بودند: تهماسب وزیری، اکبر دوستدار، بهروز خلیق و نفر چهارم احتمالا ماشالله خاکسار (مطمئن نیستم). فردای آن روز نظر آنان پرسیده شد و همه آنها فرخ را تایید کردند و بنابراین رای فرخ 18 و رای احمد غلامیان 14 شد و کمیسیون تشکیل گردید.
در کمیسیون اتفاق نظر وجود داشت که ما باید یک ضابطه واحد برای عضویت در نظر بگیریم و بعد ببینیم که چه کسانی شامل این ضابطه می‌شوند.
در تدوین این ضابطه ما به این نتیجه رسیدیم که موقعیت افراد در سازمان پس از انقلاب نمی‏تواند مبنا باشد چه تدوین ضابطه‏ای در این زمینه که بتواند همه جنبه‏ها را در نظر گیرد و مورد تأیید همه و یا اکثریت رفقا باشد، عملی نیست. پس تصمیم گرفتیم که در تدوین ضابطه رابطه افراد با سازمان قبل از انقلاب مبنا باشد و ضابطه بدین صورت تنظیم شد که در مورد آزادشدگان از زندان، افرادی که در رابطه مستقیم با سازمان بوده و در این رابطه دستگیر شده و در زندان در چارچوب تشکیلات فدایی فعالیت کرده بودند، عضو سازمان محسوب شوند. اگر یک محفل در رابطه با سازمان بوده و همه افراد آن دستگیر شده بودند، مطابق این ضابطه تنها رابط اصلی محفل با سازمان عضوگیری می‏شد. در مورد کسانی که زندان نبودند، قرار شد همه آنهایی که قبل از انقلاب مستقیماً با سازمان در رابطه بودند عضوگیری شوند.
مشکلی که وجود داشت این بود که تعداد روابط من در ماه‌های قبل از انقلاب خیلی زیاد بود و اگر قرار بود همه آنها عضوگیری شوند بخش بزرگی از اعضا را تشکیل می‌دادند. من با تعدادی از دانشجویانی که پیشگام را تشکیل داده و مسئولیتهای اصلی این تشکیلات را داشتند، تک تک و به طور جداگانه و با بخشی شان قبل از تشکیل این سازمان رابطه داشتم. علاوه بر آن در ماه‌های قبل از انقلاب در صدد تشکیل یک سازمان سیاسی علنی با مسئولیت تعدادی از سیاست‏مداران، نویسندگان، هنرمندان و استادان دانشگاه هوادار سازمان بودم و یک سری ارتباط هم در این رابطه داشتم. همچنین با چندین محفل از زندانیان آزاد شده جداگانه رابطه گرفته بودم و از طریق آنها با چند گروه هوادار در ارتباط بودم که برخی از آنها مثل گروه "سرخه روجا" پرتعداد بودند. مجید عبدالرحیم پور نگران بود که عضوگیری همه آنها، ترکیب سازمان را دگرگون کرده و غیرقابل کنترل کند و همچنین این امر مورد اعتراض اعضا قدیم سازمان واقع شود. او پیشنهاد کرد که ضابطه به این گونه باشد که افرادی که از شش ماه قبل از انقلاب در رابطه مداوم با سازمان بوده‏اند، عضو محسوب شوند. از آنجا که تقریبا تمام روابط من از تابستان به بعد برقرار شده بود، با این ضابطه همه آنها حذف می‏شدند. من با آن که در مجموع از این تصمیم ناراضی بودم ولی نگرانی مجید را نیز درک می‏کردم و در جلسه اعتراضی نکردم. در واقع تصمیم ما در عضوگیری کاملا محافظه‏کارانه بود و مورد تایید همه اعضای وقت سازمان که از آن مطلع شدند (منجمله احمد غلامیان)، نیز قرار گرفت. کار کمیسیون در تعیین ضابطه در عرض دو روز خاتمه یافت و با مراجعه به زندانیان و اعضای وقت خیلی سریع افرادی که شامل آن می‌شدند تعیین شدند.
این ضابطه شامل حدود شصت نفر شد و با توجه به آن که حدود سی و چند نفر هم اعضا قبلی سازمان بودند (چریکها)، جمعا تعداد اعضا سازمان یه نود ویک نفر رسید.*

آیا با توجه به تعداد فعالان سازمان که چندین هزار نفر بود، پذیرش تنها نود و یک نفر بعنوان عضو سوال برانگیز نیست؟
همین طور است که می‌گویید. این نود ویک نفر حتی شامل برخی از مسئولان ما در سطح ایالات نمی‏شد.
بعد از مشخص شدن اعضا تصمیم گرفته شد که مطابق آیین نامه تهیه شده به همه اعضا مراجعه شده و آرا کتباً جمع آوری شوند. محمد دبیری فرد و رضا غبرایی مسئولیت این رای گیری را بر عهده گرفتند. هر کس می‌توانست از میان اعضای سازمان به پانزده نفر رای بدهد. این اولین رای گیری رسمی سازمان و با ورقه بود. تا آن روز رای گیریهای ما در جلسات (در برخی موارد تلفنی) بشکل علنی و غیرفرمال بود و بیشتر حالت نظرخواهی داشت.
رای گیری انجام شد و هشت تن شامل مجید عبدالرحیم پور، من، محمد دبیری فرد، هادی میرمؤید، علیرضا اکبری، امیر ممبینی، رضا غبرایی و فرخ نگهدار بیش از پنجاه درصد آرا را بدست آوردند و بعضویت کمیته مرکزی انتخاب شدند. نفر نهم انوشیروان لطفی بود که 44 رای داشت که کمتر از حد نصاب 46 رای بود.
ما هشت نفر فردای آنروز جلسه گذاشتیم. مطابق آیین نامه، اگر تعداد افرادی که پنجاه در صد آرا را کسب می‌کردند، کمتر از پانزده نفر بود آنان حق داشتند از بین افرادی که رای کمتری آورده بودند با دوسوم آرا تا تعداد پانزده نفر خود را ترمیم کنند. چهار نفر بعدی یعنی انوشیروان لطفی، بهزاد کریمی، علی توسلی و نقی حمیدیان توسط همه جمع مورد تایید قرار گرفته و به جمع کمیته مرکزی اضافه شدند. نفر سیزدهم جمشید طاهری پور بود. در این رابطه بحث مفصلی صورت گرفت. مجید عبدالرحیم‏پور و من در موافقت و محمد دبیری فرد در مخالفت صحبت کردند و اکثریت دو سوم که مطابق آیین نامه ضرور بود با افزوده شدن جمشید موافقت نکردند. از نفرات بعدی، احمد غلامی توسط محمد دبیری فرد و هیبت الله معینی توسط امیر ممبینی مطرح شدند که افزوده شدن آنان نیز مورد تایید قرار نگرفت و اولین کمیته مرکزی سازمان از دوازده نفر ذکر شده تشکیل شد. عدم پذیرش هیبت‏الله معینی به این دلیل بود که سه ماه قبل از انقلاب از او خواسته شده بود که مخفی شده و به تیم‏های چریکی بپیوندد و او با مخفی شدن در آن شرایط مخالفت کرده و نپذیرفته بود.
از نفرات بعدی جمشید طاهری پور، مصطفی مدنی، احمد غلامیان، اصغر سلطان آبادی و بهرام دوستدار به اتفاق آرا بعنوان عضو مشاور کمیته مرکزی پذیرفته شدند. از بین کسانی که رای کمتری آورده بودند، اکبر کامیابی بدلیل فعالیتش در نشریه کارتوسط محمد دبیری فرد و بهروز سلیمانی و حشمت رییسی بدلیل ضرورت حضور یک کارگر و یک نفر از کردستان توسط امیر ممبینی مطرح شدند. با این سه نفر نیز همگی موافقت کردند. همچنین علی کشتگر توسط فرخ نگهدار و مهدی سامع توسط من و مریم سطوت توسط مجید پیشنهاد شدند که با مخالفت تعدادی از جمع مواجه شده و پذیرفته نشدند.

در جمع انتخاب شده نام هیچ یک از زنان در سازمان وجود ندارد. آیا در این رایطه بحثی صورت گرفت؟
از مریم سطوت، مستوره احمدزاده، رقیه دانشگری و ویداحاجبی نام برده شد. در جلسه تنها در مورد مریم سطوت به دلیل تاکید مجید عبدالرحیم پور بر توانایی‏های وی در دوره چریکی بحث صورت گرفت و با یک استدلال عمومی مورد پذیرش قرار نگرفت و راجع به دیگران اصلا بحثی صورت نگرفت.

چه استدلالی مطرح شد؟
مطرح شد که "اضافه شدن یک یا دو زن به ترکیب با توجه به رای پایین همه آنان ما را در مقابل این سوال قرار می‌دهد که چرا در میان زنان فلانی انتخاب شده و دیگری برگزیده نشده که ما با توجه به این که با آنان کار مشترک نکرده‏ایم، قادر به پاسخگویی نیستیم و این امر رابطه ما و فرد انتخاب شده را با سایر کادرهای زن تیره می‏کند و به همین دلیل بهتر است، انتخاب زنان را به ترمیم های بعد موکول کنیم". این استدلال همان زمان هم به نظر من درست نبود چون در مورد برخی مردان نیز می‌شد این استدلال را مطرح کرد. آنچه به تقویت این استدلال کمک می‌کرد این بود که زنان، هیچ یک بیش از دو سه رای نیاورده بودند. با توجه به آن که حدود سی درصد از رای دهندگان زن بودند، این به معنی آن بود که زنان خودشان به دیگر زنان رای نداده بودند.
این تصمیم یک عقب‏گرد بزرگ در مشارکت زنان در سطح مسئولین سازمان بود. در دوره چریکی همواره تعدادی از زنان در رده مسئولین بودند. نسترن آل اقا، نزهت السادات روحی آهنگران و صبا بیژن زاده به مسئولیت دسته و عضویت رهبری سازمان و اشرف دهقانی به عضویت رهبری سازمان در خارج از کشور برگزیده شده بودند و تعداد زیادی از زنان در سطح مسئول تیم (شاخه) قرار گرفته بودند. عدم انتخاب یک زن در جمع اعضای کمیته مرکزی و مشاوران در شرایطی که نزدیک به سی درصد از کادرهای سازمان زن بودند، یک عقب‌گرد بزرگ بود که متاسفانه در دوره های بعد هم تداوم یافت.
چندی پیش در مقاله‏ای خواندم که همین پروسه در رابطه با سازمانهای چریکی آمریکای لاتین زمانی که در سالهای دهه 70 و یا هشتاد مبارزه چریکی را کنار گذاشته و به مبارزه سیاسی روی آوردند، رخ داده و نقش زنان در سازمانهای چریکی خیلی بالاتر از دوره بعد بوده. اگر این برداشت صحیح باشد، جا دارد که در این زمینه کار جدی‏تری صورت گیرد.

آیا بلوک بندی‏های سیاسی نظری در این انتخابات وزن مهمی داشت و رای پایین یا عدم انتخاب برخی از چهره‏های شناخته شده بدلیل مواضع سیاسی آنان در قبال حاکمیت جدید بود یا نه؟
نه، پس از انقلاب به جز بلوک طرفداران نظرات مسعود احمدزاده که شکل گیری آن به قبل از انقلاب برمی‏گردد، بلوک بندی دیگری هنوز شکل نگرفته بود. در هفته های اول پس از انقلاب مواضع سیاسی سازمان تداوم مواضع قبل از انقلاب بود. از فروردین ماه پس از اعتراض عمومی به نامه بازرگان تا خردادماه که انتخاب اولین رهبری سازمان انجام گرفت، مواضع سازمان بتدریج رادیکالتر شد. در این دوره مجموعه نیروهای درون رژیم از دولت موقت و چهره‏هایی نظیر امیر انتظام، یزدی، قطب زاده، بنی صدر و احمد مدنی تا روحانیون حاکم و رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد انتقاد و افشاگری قرار دارند و لحن افشاگری‏ها بتدریج تندتر و صریح تر می‌شود. هر چند تعدادی از رفقا از این سمتگیری ناراضی و آنرا خطرناک می‏دانند و می‏کوشند آن را تعدیل کنند و برخی نیروی محرکه این سمت‏گیری‏اند، ولی هنوز بلوک بندی در این زمینه شکل نگرفته. در این چندماه مهمترین مواضع سیاسی مثل عدم شرکت در رفراندوم جمهوری اسلامی، تلاش برای پایان دادن به جنگ در ترکمن صحرا و سنندج مورد تأیید همه کادرها بود. قطعا برای برخی رفقا مواضع سیاسی دیگران پر اهمیت و در رأیشان تاثیر گذار بود، ولی این موضوع عمومیت ندارد و من نمی‌توانم از یک گروه بندی سیاسی در آن مقطع بر اساس موضع به رژیم صحبت کنم. مواضع در ماه‌های بعد صراحت یافت و بلوک بندی در این زمینه شکل گرفت.

با توجه به این که مباحث مربوط به مشی چریکی در آن مقطع حاد بود این امر تا چه حد در رای‏ها تاثیر داشت؟ آیا در این زمینه بلوک بندی نظری که آرا را سمت دهد، شکل گرفته بود؟
در این زمینه مباحث در آن مقطع پیش رفته و اختلافات صراحت داشتند. تا سال 1357 همه کسانی که مشی مسلحانه را رد می‌کردند، از سازمان جدا می‏شدند و به جریانات دیگر یعنی حزب توده یا جریانهای مائوئیست و یا جریانهایی که بعداً خط سه نام گرفتند، می‏پیوستند. از سال 57 بدلیل این که امکان بوجود آمد که نوشته‏های رهبران و تحلیل‏گران سازمان از بیژن و مسعود احمدزاده گرفته تا ناقدین سازمان، مانند حیدری بیگوند، برخلاف گذشته در سطح وسیع در اختیار نیروهای هوادار قرار گیرد، مباحث نظری و رد مشی مسلحانه بیشتر از گذشته گسترش یافت. ولی بسیاری از کسانی که مشی مسلحانه را رد می‏کردند، خود را کماکان وابسته به سازمان می‏دانستند. در زندان نیز از سال 55 به بعد بسیاری از کادرهای معتقد به مشی مسلحانه این مشی را رد کردند ولی خود را به حزب توده و خط سه دورتر از سازمان می‌دانستند و روابط خود را با کادرهای سازمان حفظ کردند.
در سومین روز تشکیل ستاد سازمان جلسه ای با تعدادی از کادرهایی که بدلیل مخالفت با مشی مسلحانه آماده پیوستن به تشکیلات سازمان نبودند، تشکیل دادیم. در این جلسه از طرف سازمان من و فرخ نگهدار شرکت کردیم و شرکت کنندگان در جلسه تا آنجا که من به خاطر دارم عبارت بودند از محمدرضا شالگونی، روبن مارکاریان، نورالدین ریاحی، علیرضا شکوهی، محمد احمدیان، مهران شهاب‏الدین، کسری اکبری کردستانی، احمد معینی و محمد علی پرتوی. فرخ نگهدار در این جلسه مطرح کرد که او نیز مخالف خط مشی مسلحانه است، ولی سازمان هنوز چنین نظری ندارد اما ارزیابی او این است که این مساله در سازمان حل می‌شود. من نیز بر این که آنان می‌توانند با حفظ نظرشان در سازمان در رده های مسئول فعالیت کنند و راجع به اهمیت حضور هر کادر با تجربه در تشکیلات سازمان در آن مقطع صحبت کردم. آنان بر این نظر بودند که مشی مسلحانه تنها یک موضع گیری تاریخی و یا سیاسی نیست، بلکه موضع گیری نسبت به آن یک معیار نظری ایدئولوژیک است. اعتقاد به مشی مسلحانه نفی لنینیسم است و آنان حاضر نیستند در سازمانی که لنینیست نیست فعالیت کنند. بعد از این جلسه احمد معینی و کسری اکبری به سازمان پیوستند و دیگران به سازمان نپیوستند و در ماه های بعد سازمان راه کارگر را بنیان گذاشتند. جلسه دیگری نیز در یکی از کلاسهای دانشکده فنی برای تعدادی نزدیک به صد نفر از کسانی که مشی چریکی را رد می‌کردند و یا نسبت به آن تردید داشتند، برگزار شد. بخشی از آنان به سازمان پیوستند وبخشی از پیوستن به سازمان تا تعیین تکلیف نسبت به مشی چریکی امتناع کردند.
در طی ماه های پس از انقلاب بتدریج کادرهای بیشتری به نادرستی مشی مسلحانه اعتقاد یافتند، ولی با وجود این که نظرات بتدریج صراحت می‏یافت ولی هنوز این پروسه در جریان بود. در مقطع شکل گیری کمیته مرکزی، این بلوک بندی برخلاف دو سه ماه بعد که همه کادرها خود را در بلوک بندی تایید یا رد مشی مسلحانه می‏دانستند، شکل نهایی خود را نیافته و رای‏ها بلوکی نیستند. مثلا مجید عبدالرحیم پور 89، من 88 و محمد دبیری فرد بیش از 85 رأی، یعنی بیش از نود درصد آرا را آوردیم، در حالی که ما سه نفر در آن مقطع سه نظر کاملاً متفاوت داشتیم. مجید مشی مسلحانه را بطور کامل رد می‌کرد. من در آن مقطع با حمله تند به گذشته و رد تاکتیک مسلحانه در شرایط دیکتاتوری بطور کلی و عام مخالف بودم و محمد دبیری فرد ازمشی مسلحانه و نظرات بیژن جزنی دفاع می‌کرد.
البته ما هر سه از اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب بودیم و در مورد کادرهای آزاد شده از زندان موقعیت متفاوت بود. در درون زندان بلوک بندی در این زمینه شکل گرفته بود و برخی کادرها در این بلوک بندی‏های زندان نقش فعال داشتند و رابطه‏شان با طرف مقابل تیره بود. بلوک بندیهای درون زندان که بر اساس تأئید و یا رد مشی مسلحانه شکل گرفته بودند در آرای تعدادی از رفقا تاثیر مهم داشتند.

پایین بودن رای تعدادی از افرادی که در سازمان قبل از انقلاب مسئولیت داشتند و بطور مشخص احمد غلامیان چه دلیلی داشت؟
قبل از انقلاب توانایی‌های امنیتی-نظامی نقش مهمی در مسئولیتهای سازمانی داشتند. پس از انقلاب توانایی‌های سیاسی و مدیریتی مورد توجه بودند و این موجب تنزل نقش کادرهایی که به اتکای توانایی‌های نظامی-امنیتی شان مسئولیت‏های کلیدی در سازمان داشتند، گردید. این البته یک برخورد عمومی بود و به نظر من در این زمینه تا حدی هم افراط شد.
مورد احمد غلامیان ویژگی داشت. او بعد از کشته شدن حسن فرجودی، صبا بیژن زاده و عبدالله پنجه شاهی که در فاصله کوتاهی از یکدیگر رخ داد، نقش مرکزی در رهبری سازمان در آن دوره یافت و به همین دلیل مورد احترام بخش مهمی از کادرهای سازمان بود، ولی در مورد وی علاوه بر نکته عمومی که در مورد همه کادرهایی که آن زمان ما به آنان کادرهای نظامی می‏گفتیم ذکر کردم، بخشی از کادرهای مخفی سازمان قبل از انقلاب به دلیل مسائلی که در دوره چریکی اتفاق افتاده بود، با حضور او در رهبری موافق نبودند و به او رای ندادند.

* من رقم هفتاد و یک نفر را در مورد تعداد اعضا به خاطر دارم ولی از افرادی که در تهران و در جریان امر بودند فرخ و مجید رقم نود و یک نفر را به یاد دارند و حیدر و امیر تعداد اعضا را به خاطر ندارند. به همین دلیل در این مصاحبه من رقم نود ویک را مبنا گرفتم. به هر حال اگر رقم هفتاد ویک صحیح باشد بقیه ارقام هم باید به تبع آن تصحیح شود

24.10.2010

Read More...

23.7.10

در جنگل انسانها گرگم آرزوست



Type your summary hereType rest of the post here

Read More...