از این سه نفر، نفر وسط سی و پنج سال پیش چریک فدایی خلق بود و مسلحانه علیه استبداد و رژیم پیشین مبارزه میکرد
دو نفر دیگر افسر شهربانی و مسئول حفظ نظم منجمله مقابله با چریک ها بودند
نفر سمت چپ سودابه چمن آرا از گروه اولین افسران زن در ایران و در آنزمان آجودان رییس شهربانی بود و دیگری افسر خلبان هلی کوپتر
„صدای رگبار تیر از چند خیابان دورتر میآمد. اما گاهی حس میکردم که از سر کوچه ماست صدا ممتد و پیوسته بود و قطع نمی شد. من و چهار نفر دیگر در یک اطاق بودیم. نباید همدیگر را میدیدیم. اطاق را با پتو به چند قسمت تقسیم کرده بودند و هریک از ما در یک گوشه اطاق جا گرفته بودیم. در کنج دیوار نشستم و خودم را بدیوار فشار دادم. مثل اینکه بخواهم در دیوار فرو بروم. یک بار در فیلمی دیده بودم که در سلاخ خانهها وقتی برای بردن برهها میآیند، برهها خطر را تشخیص داده میکوشند خود را مخفی کنند و به دیوار میچسبند و فشار میدهند. حالا من هم وضع آن برهها را داشتم. از 4 رفیق دیگر صدایی در نمیآمد اما صدای ترس را در اتاق میشنیدم.
تیراندازی قطع نمیشد. صدای هلیکوپتر میآمد. این همه صدای شلیک بیش از آن چیزی بود که تصو ر میکردم. تابحال نشنیده بودم که پلیس در برخورد با چریکها از هلیکوپتر استفاده کند. چه شده بود؟ "
آقای علی سرشار آنروز خلبانی هلی کوپتری که مریم سطوت صدایش را میشنید بر عهده داشت و راجع به آنروز چنین میگوید.
"از همه طرف بسوی خانه شیک میشد. به ما گفته شده بود که رهبر چریک ها در این خانه است و نباید بهیچ وجه این بار فرار کند. از بالا پلیس هایی که روی پشت بامهای اطراف بودند دیده میشدند. محاصره در چند حلقه تکمیل شده بود. چریکها هیچ شانسی برای فرار نداشتند. ناگهان در بیسیم گفته شد مواظب باشید میخواهند فرار کنند. بعد دیدم که چندین چریک در حالیکه شلیک میکردند بداخل حیاط دویدند. از همه سو بسوی آنان شلیک شد. سه نفر از آنها در داخل حیاط گلوله خورده و افتادند. دو نفر دیگر خود را به در حیاط رساندند و بعد همان جلوی در توی کوجه تیر خوردند. ناگهان یک نفر در بیسیم گفت مواظب باشید روی پشت بام هستند و بعد رییس عملیات گفت باید خودش باشد مواظب باشید فرار نکند. به نظر میآمد که نقشه چریک ها این بود در زمانی که تعدادی از آنها از حیاط بسمت در خانه میروند و همه نگاهها به آن سمت است رهبرشان با استفاده از این فرصت از روی پشت بام فرار کند. شلیک به سمت آنها شروع شد و هر دو همانجا تیر خوردند و افتادند.
بعدا شنیدم که دو نفر دیگر از آنان در داخل اطاق و یک نفر در راهرو در اثر تیراندازی و پرتاب نارنجک کشته شده بودند.
بعد از عملیات مسئولان از اینکه رهبر چریکها کشته شده بود از خوشحالی سر از پا نمیشناختند. چند روز بعد شنیدم که چریک ها یک خانه دیگر هم در آن محله داشتند که پلیس از آن اطلاع نداشت."
خانهای که مریم سطوت در آن مخفی شده بود.
بعد از سی و پنج سال امروز هر سه نفر به دمکراسی و آینده و پیشرفت کشور میاندیشند ولی سرکوب و خشونت سیاسی کماکان در کشور ما ادامه دارد. آیا سی و پنج سال دیگر چرخه خشونت سیاسی در کشور و منطقه ما ریشه کن شده و یادگارهای آنروزها و امروز به خاطرات تاریخی مربوط به گذشته های دور بدل خواهد شد



